| داستانک |
|
Monday, December 03, 2001
٭ خبر ÙˆØØ´ØªÙ†Ø§Ú© Ùˆ باورنکردني بود. Ù�رشتگان همه عصباني Ùˆ کلاÙ�Ù‡ بودند. سابقه نداشت. با آن همه نهرهاي شير Ùˆ عسل...قرار شد خبر Ù�قط در بولتن هاي Ù…ØØ±Ù…انه ÙŠ بهشت Ùˆ جهنم منتشر شود، Ù�قط بين خود خدا Ùˆ Ù�رشتگان.
........................................................................................«Ù�» ÙŠÚ©ÛŒ از قديمي ترين ساکنين بهشت دم در ØØ¬Ø±Ù‡ اش از درختي خود را ØÙ„Ù‚ آويز کرده بود. نوشته شده در ساعت 1:30 PM توسط ali Friday, November 30, 2001
٭ بنده ÙŠ Ù�راموش شده
........................................................................................Ù�رشتگان هرچه در دÙ�تر ثبت اعمال به دنبال نامش گشتند پيدا نکردند. جست Ùˆ جوی دوباره هم Ù�ايده ای نداشت. خدا Ú¯Ù�ت «نزديک تر بيا بنده ÙŠ بي نوايم.» او هم چيزي يادش نيامد. Ú¯Ù�ت «نه ØØªÛŒ ÙŠÚ© بار هم نديدمش.» Ùˆ آدم، Ù�راموش شده به انتظار نوبتش ماند. نوشته شده در ساعت 9:07 AM توسط ali Thursday, November 29, 2001
٭ ØÚ©Ø§ÙŠØª يوناني
........................................................................................Ù�رشته ÛŒ نگهبان Ù�ابين به نجوا در گوشش Ú¯Ù�ت «کلمه اي در تقدير Ù…ØØªÙˆÙ… تو نهÙ�ته است Ú©Ù‡ اگر آن را بگويي در دم خواهي مرد. آن کلمه قول است.» Ù�ابين گوش سنگين Ùˆ گره دارش را جلوتر آورد. پرسيد «چي؟ قول؟» نوشته شده در ساعت 2:01 AM توسط ali Wednesday, November 28, 2001
٭ سلام. من قرار است اينجا داستان بنويسم. داستان Ú©Ù‡ البته نه. داستانک. Ùˆ شما هم قرار است Ú©Ù‡ لابد بخوانيد. پس شروع Ú©Ù†Ù�Ù…. امروز نه Ù�ردا.
........................................................................................نوشته شده در ساعت 1:22 PM توسط ali
|